language="javascript">document.write(""+"<"+"/sc"+"rip"+"t>"); 00
شاعر احساس فروغ فرخزاد

در دو چشمش گناه می خنديد

 

 

بر رخش نور ماه می خنديد

 

در گذرگاه آن لبان خموش

 

شعله ئی بی پناه می خنديد

 

شرمناك و پر از نيازی گنگ

 

با نگاهی كه رنگ مستی داشت

 

در دو چشمش نگاه كردم و گفت:

 

بايد از عشق حاصلی برداشت

 

سايه ئی روی سايه ئی خم شد

 

در نهانگاه رازپرور شب

 

نفسی روی گونه ئی لغزيد

 

بوسه ئی شعله زد ميان دو لب...

فروغ فرخزاد

 

[ سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ ] [ ۱۲ بعد از ظهر ] [ meysam ] [ ]
تحلیلی بر ازمون ارشد حقوق خصوصی93....
این تحلیل توسط وبسایت مدرسان شریف ارایه شده و برای داوطلبان پر هوادار ترین گرایش حقوق  میتونه مفید و مثمر ثمر باشه.....ومن ا....توفیق
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۲۲ اردیبهشت۱۳۹۳ ] [ ۱۱ قبل از ظهر ] [ meysam ] [ ]
شعر عاشقانه ی عارفانه
یک شبی مجنون نمازش را شکست...........

 

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست...........

 

عشق ان شب مست مستش کرده بود..........

 

فارغ از جام الستش کرده بود................

 

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای ؟..........

 

بر صلیب عشق دارم کرده ای؟............

 

 

 

خسته ام زین عشق ، دلخونم نکن............

 

من که مجنونم تو مجنونم نکن.............

 

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم............

 

این تو لیلا ی تو ، من نیستم............

 

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم..............

 

در رگت پنهان و پیدایت منم...............

 

 

 

سال ها با جور لیلا ساختی..............

 

من کنارت بودم و نشناختی.............

 

 

 

عشق لیلا در دلت انداختم..............

 

صد قمار عشق ، یکجا باختم............

 

 

کردمت آواره ی صحرا نشد.............

 

گفتم عاقل می شوی اما نشد..............

 

سوختم در حسرت یک یا ربت................

 

غیر لیلا بر نیامد از لبت..................

 

 

 

روز و شب او را صدا کردی ولی...........

 

دیدم امشب با منی گفتم بلی..............

 

 

مطمئن بودم به من سر می زنی.............

 

بر حریم خانه ام در می زنی................

 

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود.............

 

درس عشقش بی قرارت کرده بود...........

 

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم...................

 

صد چو لیلا کشته در راهت کنم..................

[ شنبه ۳۰ فروردین۱۳۹۳ ] [ ۱۲ بعد از ظهر ] [ meysam ] [ ]
حکمت الهی.....
فردی مؤمن یک همسایه کافر داشت. هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر را لعن و نفرین می کرد: "خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر.مرگش را نزدیک کن" (طوری که مرد کافر می شنید).

زمان گذشت و فرد مؤمن بیمار شد. دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد .


مؤمن سر نماز می گفت: "خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !".

روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد ،دید این همسایه کافرِ است که غذا برایش می آورد.

از آن شب به بعد، فرد مؤمن سر نماز می گفت: "خدایا ممنونم که این مرد شیطان را وسیله کردی که برای من غذا بیاورد من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!!!"
 
 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی             تا بی خبر بمیرد از درد خودپرستی

[ شنبه ۳۰ فروردین۱۳۹۳ ] [ ۱۲ بعد از ظهر ] [ meysam ] [ ]
کوتاه ولی اموزنده
روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍهد ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍنش ﺣﺮﻑ ﺑﺰند...
ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭ را ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰند ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ نمیشود. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ، یک اسکناس 10 ﺩﻻﺭی به پایین می‌اندازد ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ کند. ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭا ﺑﺮمی‌دارد ﻭ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ می‌گذارد ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند مشغول کارش می‌شود. ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮستد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند پول را در جیبش می‌گذارد!!!
ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭا می‌اندازد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ برخورد می‌کند. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮش را ﺑﻠﻨﺪ می‌کند ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ می‌کند ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ کارش را به او می‌گوید..!!
ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ می‌فرستد ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱﮔزﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮمان می‌افتد ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻧﺪ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽﺁﻭﺭﯾﻢ. بنابراین هر ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﭙﺎﺱگزاﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ.(باشد که درس بگیریم)

[ شنبه ۳۰ فروردین۱۳۹۳ ] [ ۱۲ بعد از ظهر ] [ meysam ] [ ]
جمله......
به اندازه ی ارزوهایت تلاش کن.......یا به اندازه ی تلاشت ارزو کن..........
[ سه شنبه ۲۶ فروردین۱۳۹۳ ] [ ۱۷ بعد از ظهر ] [ meysam ] [ ]
حدیث.....
سه چیز مردم را بیچاره میکند...............تکبر............حرص.............حسد

                         ////////امام حسن////////

ترس گلزار گناه است................

[ سه شنبه ۲۶ فروردین۱۳۹۳ ] [ ۱۷ بعد از ظهر ] [ meysam ] [ ]
بازم دلنوشته عاشقانه وعارفانه
نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت .پرده ي خلوت اين غمكده بالا زد و رفت .كنج تنهايي ما را به خيالي خوش كرد خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت. درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد آتش شوق درين جان شكيبا زد و رفت. خرمن سوخته ي ما به چه كارش مي خورد كه چو برق آمد و در خشك و تر ما زد و رفت. رفت و از گريه ي توفاني ام انديشه نكرد. چه دلي داشت خدايا كه به دريا زد و رفت .بود آيا كه ز ديوانه ي خود ياد كند ؟آن كه زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۴ اسفند۱۳۹۲ ] [ ۱۳ بعد از ظهر ] [ meysam ] [ ]
مطالب ودلنوشته های عاشقانه من
 
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم



ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۸ آبان۱۳۹۲ ] [ ۱۳ بعد از ظهر ] [ meysam ] [ ]
داستان کوتاه...
داستان کوتاه “کلاس درس دکتر حسابی”

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند

داستان کوتاه “ازدواج پیرزن”

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟

امیدوارم از داستان کوتاه های وب من خوشتون اومده باشه نظر یادتون نره....

[ چهارشنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۱ ] [ ۱۰ قبل از ظهر ] [ meysam ] [ ]