language="javascript">document.write(""+"<"+"/sc"+"rip"+"t>"); 00
تحلیلی بر ازمون ارشد حقوق خصوصی93....
این تحلیل توسط وبسایت مدرسان شریف ارایه شده و برای داوطلبان پر هوادار ترین گرایش حقوق  میتونه مفید و مثمر ثمر باشه.....ومن ا....توفیق
ادامه مطلب
[ دوشنبه 22 اردیبهشت1393 ] [ 11 قبل از ظهر ] [ meysam ] [ ]
شعر عاشقانه ی عارفانه
یک شبی مجنون نمازش را شکست...........

 

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست...........

 

عشق ان شب مست مستش کرده بود..........

 

فارغ از جام الستش کرده بود................

 

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای ؟..........

 

بر صلیب عشق دارم کرده ای؟............

 

 

 

خسته ام زین عشق ، دلخونم نکن............

 

من که مجنونم تو مجنونم نکن.............

 

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم............

 

این تو لیلا ی تو ، من نیستم............

 

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم..............

 

در رگت پنهان و پیدایت منم...............

 

 

 

سال ها با جور لیلا ساختی..............

 

من کنارت بودم و نشناختی.............

 

 

 

عشق لیلا در دلت انداختم..............

 

صد قمار عشق ، یکجا باختم............

 

 

کردمت آواره ی صحرا نشد.............

 

گفتم عاقل می شوی اما نشد..............

 

سوختم در حسرت یک یا ربت................

 

غیر لیلا بر نیامد از لبت..................

 

 

 

روز و شب او را صدا کردی ولی...........

 

دیدم امشب با منی گفتم بلی..............

 

 

مطمئن بودم به من سر می زنی.............

 

بر حریم خانه ام در می زنی................

 

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود.............

 

درس عشقش بی قرارت کرده بود...........

 

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم...................

 

صد چو لیلا کشته در راهت کنم..................

[ شنبه 30 فروردین1393 ] [ 12 بعد از ظهر ] [ meysam ] [ ]
حکمت الهی.....
فردی مؤمن یک همسایه کافر داشت. هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر را لعن و نفرین می کرد: "خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر.مرگش را نزدیک کن" (طوری که مرد کافر می شنید).

زمان گذشت و فرد مؤمن بیمار شد. دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد .


مؤمن سر نماز می گفت: "خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !".

روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد ،دید این همسایه کافرِ است که غذا برایش می آورد.

از آن شب به بعد، فرد مؤمن سر نماز می گفت: "خدایا ممنونم که این مرد شیطان را وسیله کردی که برای من غذا بیاورد من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!!!"
 
 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی             تا بی خبر بمیرد از درد خودپرستی

[ شنبه 30 فروردین1393 ] [ 12 بعد از ظهر ] [ meysam ] [ ]
کوتاه ولی اموزنده
روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍهد ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍنش ﺣﺮﻑ ﺑﺰند...
ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭ را ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰند ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ نمیشود. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ، یک اسکناس 10 ﺩﻻﺭی به پایین می‌اندازد ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ کند. ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭا ﺑﺮمی‌دارد ﻭ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ می‌گذارد ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند مشغول کارش می‌شود. ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮستد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند پول را در جیبش می‌گذارد!!!
ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭا می‌اندازد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ برخورد می‌کند. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮش را ﺑﻠﻨﺪ می‌کند ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ می‌کند ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ کارش را به او می‌گوید..!!
ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ می‌فرستد ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱﮔزﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮمان می‌افتد ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻧﺪ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽﺁﻭﺭﯾﻢ. بنابراین هر ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﭙﺎﺱگزاﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ.(باشد که درس بگیریم)

[ شنبه 30 فروردین1393 ] [ 12 بعد از ظهر ] [ meysam ] [ ]
جمله......
به اندازه ی ارزوهایت تلاش کن.......یا به اندازه ی تلاشت ارزو کن..........
[ سه شنبه 26 فروردین1393 ] [ 5 بعد از ظهر ] [ meysam ] [ ]
حدیث.....
سه چیز مردم را بیچاره میکند...............تکبر............حرص.............حسد

                         ////////امام حسن////////

ترس گلزار گناه است................

[ سه شنبه 26 فروردین1393 ] [ 5 بعد از ظهر ] [ meysam ] [ ]
بازم دلنوشته عاشقانه وعارفانه
نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت .پرده ي خلوت اين غمكده بالا زد و رفت .كنج تنهايي ما را به خيالي خوش كرد خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت. درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد آتش شوق درين جان شكيبا زد و رفت. خرمن سوخته ي ما به چه كارش مي خورد كه چو برق آمد و در خشك و تر ما زد و رفت. رفت و از گريه ي توفاني ام انديشه نكرد. چه دلي داشت خدايا كه به دريا زد و رفت .بود آيا كه ز ديوانه ي خود ياد كند ؟آن كه زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت
ادامه مطلب
[ یکشنبه 4 اسفند1392 ] [ 1 بعد از ظهر ] [ meysam ] [ ]
مطالب ودلنوشته های عاشقانه من
 
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم



ادامه مطلب
[ چهارشنبه 8 آبان1392 ] [ 1 بعد از ظهر ] [ meysam ] [ ]
داستان کوتاه...
داستان کوتاه “کلاس درس دکتر حسابی”

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند

داستان کوتاه “ازدواج پیرزن”

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟

امیدوارم از داستان کوتاه های وب من خوشتون اومده باشه نظر یادتون نره....

[ چهارشنبه 25 بهمن1391 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ meysam ] [ ]
داستان کوتاه زیبای مورد علاقه ی همه.....
داستان کوتاه : پول دود

فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد.

ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد

[ چهارشنبه 25 بهمن1391 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ meysam ] [ ]